حكيم ابوالقاسم فردوسى

361

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

چنين شنيد ، به قيصر گفت : فرمان تو را مىپذيرم و از براى اين آرزو ، جان خويش را گروگان مىكنم . آنگاه اهرن كه دلش از آن سخنان قيصر پر خون شده بود ، از نزد او بيرون آمد و به ياران خود گفت : دانم كه آن زخم گرگ ، تنها از شمشير مردى سترگ بود . ميرين كجا مىتواند چنين كارى بكند ؟ براستى كه قيصر ، مرد را از مرد بازنمىشناسد . پس به نزد ميرين مىروم و از او مىپرسم . شايد كه با من از آن چاره‌گرى سخن بگويد . بدين سان اهرن همچون گَرد به ايوان ميرين شتافت . ريدكى رفت و او را آگاه كرد . ميرين نشستنگاهى داشت كه ماه نيز چنان جايگاهى در آسمان ندارد . با خودپسندى ، افسرى بسان قيصر بر سر نهاده بود . ريدك به پيش او آمد و گفت : اهرن پيل تن با گروهى بيآمده است . پس ميرين نشستنگاهى شايسته‌تر بساخت و آنان كه بايسته‌تر بودند به پيش او رفتند . چون ميرين ، اهرن را بديد ، او را در بر گرفت و از او بپرسيد . ديگر كسى در ايوان ميرين نماند و آن دو مهتر به تنهايى بر تخت نشستند . پس اهرن به دو گفت : هرچه از تو بپرسم ، كژّى مجوى و با من بگوى . بدان كه من آرزوى دختر قيصر - آن مهتر سراسر روم - را در سر دارم . اين را به دو گفت و او در پاسخم گفت : برو و در كوه با اژدها بجنگ . اينك اگر تو كار آن رزم گرگ را بازگويى ، مرا راهنمايى بزرگى كرده باشى . ميرين كه اين گفتار را از اهرن بشنيد ، بر خود بپيچيد و بيانديشيد كه : اگر كار اين نامدار گيتى را به اهرن بگويم ، نهان نماند « 1 » . ليك همانا كه راستى ، سرمايهء مردمى است و از تاريكى و كژّى بايد گريست . پس به او بگويم تا شايد آن سوار نبرده ، سر آن اژدها را نيز از تن جدا كند . چون اهرن يار و پشتيبان من باشد ، دشمن من تنها باد

--> ( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1151 ، بيت 496 چنين آمده است : كه گر كار اين نامدار جهان * باهرن نگويم نماند نهان ليك در نسخهء مسكو ، ج 6 ، ص 38 ، در مصرع دوم بجاى « نگويم » ، « بگويم » ضبط شده كه صحيح هم همين مىباشد .